همانند سایر کتاب های ژول ورن اثری بسیار زیبا؛،پرماجرا و بسیار نزدیک به حقیقت؛
تنها ای کاش ورن داستان را چنین شتاب انگیز به پایان نمی رساند؛ پس از رسیدن هیئت به قطب و بازگشت به کمپ ؛ ورن با ایجاد حادثه از بین رفتن خانه شرایط یک سفر فوری و پرشتاب را ایجاب میکند که نه واقع گرایانه هست نه قابل قبول؛ چگونه امکان دارد آن گروه پر تجربه و متخصص مخصوصا دکتر کلابونی که بسیار اندیشمند و دانا بود اجازه بدهد چنین امری حادث بشود و قبل از ترک کمپ با محتویات بی نهایت ارزشمندش آنرا بدون تدبیرات مطمئنه؛ طوری رها کنند که خود به خود بر اثر حرارت آفتاب ذوب بشود بطوری که حیوانات بداخل آن راه پیدا کرده و بیایند و آذوقه ها را بخورند؟
گیرم که چنین اتفاقی حادث شد ؛از مهمترین موارد برای زنده ماندن چوب و ذغال برای گرم شدن و پخت غذا بود که این اقلام ارزشمند خوراک هیچ جانداری نیست؛ همچنین ذخیره باروت و سلاح ها برای دفاع در برابر جانداران وحشی و شکار و تحصیل غذا برای بیش از ۲ سال موجود بود، در کنارش ابزارآلات و بخاری و لوازم آشپزی و کنسروهای غذایی و قهوه و چای و شکر و آبلیمو و ترشک و آرد و نمک .. که اینها هم یقینا باید در ظروف خود بدور از هر آسیبی محفوظ مانده باشند؛ حرکت عاقلانه چنین بود که گروه خسته و ناتوان از راه رسیده؛ فورا تمام وسایل و آذوقه های باقی مانده را جمع آوری می کردند و خانه را از نو بخوبی ترمیم می کردند سپس تا رسیدن فصل سرما؛ به شکار و ذخیره گوشت شکار که در آنمدت فراوان بود می پرداختند و با فرارسیدن فصل سرما در کمال آسایش به استراحت و تجدید قوای کامل میپرداختند و با رسیدن فصل گرم با قوای کامل و فرصت وافی برای رسیدن به محل کشتی ها ؛ سفر بازگشت را آغاز می کردند؛ نه با توانی نیمه جان آنهم در حالی که ممکن بود آخرین کشتی نهنگ گیری هم محل را ترک کرده باشد.. اگر ورن داستان را چنین ادامه میداد و چند حکایت هر چند جزیی هم در طول این اقامت زمستانی به داستان می افزود ؛ جذابیت حکایت دوچندان میشد